پیراهن سیاهت را بپوش.ماه محرم از راه رسیده.ماه پیروزی خون بر شمشیر.ماه روشنایی حق و
ظلمات باطل.ماه نثار ثارالله در راه الله.ماه قرمز شدن روزها٬خون باریدن ابرها٬کشته شدن یاران
خورشید٬رها شدن از مخمصه شیطان با پژمردن غنچه شش ماهه دشت کربلا.ماه محرم از راه
رسیده!ماه امام حسین و یاران با وفایش.پیراهن سیاهت را بپوش عزیزم.به احترام خون شهدای
کربلا پیراهن سیاهت را بپوش
فرا رسیدن ایام عزاداری اباعبدالله الحسین را تسلیت می گویم
سکوت را دوست دارم.قلمم را دوست دارم.سکوت قلمم را دوست دارم.دود سیگارم را نفس
می کشم.فضای بسته سیگارم را نفس می کشم و بوی تنهایی را حس می کنم.تنهایی !بیزارم از
این بوی وحشی نمناک.در ورودی زندگی به روی قلبم بسته شده است.کسی نمی داند
کلید آن کجاست؟
دراز می کشم.چشمانم را می بندم و به خواب فرو می روم.خوابی عمیق و شیرین.شاید هم تلخه
و من توان تشخیص آن را ندارم.خودم را در لباس دامادی دیدم.حالا عقد کنون بود یا نامزدی
نمی دونم!نوشیدن مشروب از بشکه های ۲۲۰ لیتری سرباز.رفتن با ماشین عروس به دنبال اصل
کاری.معطل شدن..........حرص خوردن................کلافه شدن......................دعوا با
عروس......................گریه کردن و پاک شدن آرایش عروس..................رسیدن سر وقت
به سالن با بدبختی.............تعجب همه به عروس و داماد.یکی از وسط جمعیت می گوید:
عاروس داماد چه تاکسی جا بیمونه؟ (چرا عروس داماد با تاکسی اومدن؟)
***پی نوشت:۱۸۲۸ شماره تاکسی بی سیم در شهر بابل
نمی تونه درکم کنه.مشکل از منم نیست.هیچ کس نمی تونه بفهمه وقتی شکر را در قهوه ترک
می ریزم چه حالی دارم؟هیچ کس نمی فهمه چرا وقتی قهوه را هم می زنماز آن سر ریز می کند
هیچ کس نمی داند وقتی می نویسم چه حالی دارم؟فنجان را بر می دارم و کمی از قهوه را روی
دفترم سرازیر می کنم.نوشته هایم خیس و کمرنگ می شود و کمی محو.دفترم بوی تند قهوه
ترک می گیرد. الان می تونم زندگی را خودم را یا احساسم را در چند کلمه کوتاه توصیف کنم:
تلخ ..........................مثل قهوه ترک
خسته و درمانده قدم می زند.خودش را با هل دادن چرخش به جلو می کشاند.هراز گاهی سرفه
می کند و بیشتر عطسه.بیچاره آنفلوآنزا دارد.از کوچه ای به کوچه ای دیکر وارد می شود.تمام
پنجره ها بسته اند.دری به رویش باز نمی شود.همچنان با نا امیدی در کوچه ها راه می رود و به
هر خانه ای که می رسد چند ثانیه ای می ایستد و نا امبدانه به آن می نگرد.اولین ستاره به شهر
چشمک می زند.همچنان راه می رود و سرفه می کند.پیر مرد بیچاره آخرین تلاش را می کند و
داد می زند: نون خشکیه................نمکیه...................
از این بدتر نمی شه.همش حال گیریه٬همش تو ذوق آدم می زنه٬به قول خودمون همش ضد حاله
اول که استاد تو دانشگاه از اول تا آخر کلاس بند می کنه به تو٬بعد هم که شلوار گرم کن آدمو
بلند می کنند.لابد شب با دیدن جای خالی گرم کن باید سکته کنم!کلاس و گیر دادن استادو بی خیال
شلوار گرم کن من کجاست؟ باید پیداش کنم.زنگ می زنم٬ اس ام اس می دم٬ایمیل می زنم٬ آگهی
می دم ولی.......نه باید آگهیو تغییر بدم :
((توجه توجه
یک عدد شلوار ورزشی هدیه گم شده است.از یابنده تقاضا می شود تا آن را سریعتر به تن کند
اگر اندازه او بود ارزونی خودش.حتما برای من گشاد بود))
از این بدتر هم می شه؟زندگی رو می گم؟
دوست داشتم٬دوست دارم حیاطی داشته باشم تا بپرورانم مرغ و خروسی چند که هر روز صبح زود قد قد کنان دانه ها را از زمین بر چینند و گاهی سر دانه به جان هم افتند
دوست داشتم٬دوست دارم باغچه ای داشته باشم تا بکارم و برویانم گل٬چمن٬سبزی خوردن و درخت چناری در آن
دوست داشتم٬دوست دارم رودی روان باشد زیر آن باغچه نقلی من با زلال ترین آب
دوست داشتم٬هنوزم دوست دارم ولی.................
ولی دیگر امیدی ندارم.رود روان من خشک شده و دیگر آبی ندارد.راستی مرغ و خروس هایم
را فروختم.باغچه ام را ویران کردم و چشم به درخت چنار دوخته ام که تنها٬سایه ایست باقی
مانده.به او خیره می شوم انگار صدایی از جانب او به گوشم می خورد.بلند می شوم به سمت او
می روم.آری!انگار اوست که حرف می زند.به سخنانش گوش می دهم میگوید
***((درختی خشک را مانم به صحرا
که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستیش را))
***.از سروده های فریدون مشیری
بالش را به گوشهام فشار می دم شاید بتونم بخوابم.نه!نمی شه.بلند می شم و کتابی ورق می زنم تا
شاید خوابم بگیره.نگاهی به ساعت می کنم.زمان به من میگه باید آماده بشی تا به خورشید صبح
به خیربگی.دوباره دراز می کشم .انگار باید قید خوابیدن را بزنم.باز هم بلند می شم و سیگاری
می سوزانم.به دودش خیره می شم و فکر می کنم که ناگهان فریادی به گوشم می رسه:خاموشش
کن.ناگزیر به حیاط می رم و به آخرین چشمک ستاره ها خیره می شم.ستاره هایی که در آخرین
لحظات حضورشان با من بدرود می گویند تا شبی دیگر.به خود بر می گردم.خورشید طلوع
کرده و نور آن چشمانم را می آزرد.به اتاق می روم.هنوزم این ونگ ونگ در ذهنم ادامه دارد
سرو از بی خوابی درد می کنه.لباسم را می پوشم و اول صبح آواره کوچه و خیابان می شم
تا به اولین مغازه ای که می رسم وارد بشم و بگم :آقا یه جغجغه بچه به من بده!!!!!!!!!!!!
حالت جنون دارم.انگار مغزم از درون منفجرشده.ترکش های مغزم و خون را در دهانم حس می کنم.قورت می دهم. خودم را٬زندگی را٬تراوشات ذهن خود را به بیرون پرتاب می کنم.تراوشات یک ذهن خسته........تراوشات یک ذهن آلزایمری..........نمی دانم کیستم٬در کجا نبودم نیستم نخواهم بود.دیوانه وار به این سو و آن سو می دوم تا به یاد بیاورم.کیست این گونه سر در گم و سر گردان.اشک از معده ام می جوشد.شاید بالاخره سبک شوم.بالا می آورم.قلبم را٬ذهنم را٬شاید هم آلزایمر را!دیگر می دان کیست که این گونه آرام است.خودم را در آینه فکرم می بینم و به خودم می گویم: تولدت مبارک
پرم از انرژی منفی.قلبم به هم می ریزد.زیر روی قلبم را بالا می آورم.قلبم را بالا می آورم.قلبم را به چشمه باصره راه می دهم.با قلبم نگاه می کنم.قلبم مغزم را به مناظره می کشاند مباحثه.........مشاجره..........کتک کاری.........مغز بی مغزم قلبم را به خاک و خون می کشداز قلبم خون می چکد. از دیدگانم سیل خون می بارد.مغزم در عزای قلبم از کار می افتد.گوشه ای می نشینم و به رو برو خیره می شوم.به فکر فرو می روم.کسانی چون روح از برابر دیدگانم عبور می کنند و لحظه ای چند به من خیره می شوند.صدایی می شنوم که می گوید تنهایش بگذارید٬بیچاره عاشق شده.
قلب تاریک
سیگاری که روشن می شود
می سوزم با سیگارم
سیگار به پای من می سوزد
قلمم با سیگار روشن می شود
می نویسد از غم
از شادی
زندگی
مرگ
همیشه مرگ مرا به یاد آرزوهایم می اندازد
آرزوهایی که مرا در مرگ می اندازد
مرگ غرور بی احساسم
مرگ دل بی مغزم
مست می کنم با پیمانه ای از غم
مستی غم دل بی مغزم را بی مغزتر می کند
مستی غم با گداختن سیگار به اوج می رسد
می خواهم از این مستی پرواز کنم
به دنیای شاد
شاید با خاموش شدن سیگار پرواز را بیاموزم
با خاموش شدن سیگار قلمم هم خاموش می شود
پزوازی که آرزویم بود از راه رسید
پرنده ای مرا به سوی خود می خواند
به او نزدیک می شوم
بالای سرم پر می گستراند
انگار می خواهد فضله ای بر سرم رها کند
شانه ام را از آن خود می کند
چشمانم را می بندم
گویی به اوج رفته ام
بالا می روم
تا طبقه هفتم آسمان
عجیب سبکبال شده ام
به ناگاه می افتم
سقوط می کنم
چشم باز می کنم
پرنده را می بینم که پرواز کنان از من دور می شود
به او خیره می شوم تا قطره ای از آسمان شود
او رفت ولی انگار
همچنان شانه ام را در اختیار دارد
انگار صدایش را می شنوم که در گوشم می گوید:
((پرواز را به خاطر بسپار٬پرنده مردنی است))
وصیت می کنم از عمق قلبم
نصیحت می کنم از عمق جانم
سوالی می کنم از زنده جانان
از این افسردگی تا کی بنالم؟
از این دلمردگی دل خونم ای گل
از این پژمردگی لب جونم ای گل
در این تنهاییم پوسیده قلبم
از این تنهایی گو بر دارم ای گل
دلم پوسیده از این مردگانی
ندارم من امید بر زندگانی
سخن می گویم از عمق وجودم
برای سوگ خود تا کی بنالی؟
برای مرگ خود اکنون بنالم
برای داغ خود فردا بمیرم
ولی افسوس می آید نفس٬پس
در این رویای خود تا صبح بمیرم
صندلی تنها
آهنگ لایت
سیگار تیر
حس شعر
فوران احساسات
پسری مشغول صحبت با موبایل
دو دوست
نوشیدن قهوه ترک
خواندن مردی بالای صلیب
بازی کردن با دسته کلید
پسر دیگری در حال نوشیدن آب میوه
صدای فن کافه که دود سیگار را بیرون می برد
در فضای کافه به یاد می آورم
کسی به جز تو یار من نیست عشق من
گذشتن از تو کار من نیست عشق من
قلم و کاغذ را بر می دارم و می نویسم
نوشته ام را بلند فریاد می زنم
ببین کسی کنار من نیست عشق من
می پرسند آخر عشق تو کیست؟
می گویم عشق من تویی شعر من
به حال خودم
به حال زندگی
به حال دیروز
امروز
فردا
دلم برای گریه می سوزد
به یاد گریه بغض می کنم
به یاد گریه گریه می کنم
همه می گویند شاهنامه آخرش خوش است
شاهنامه چیست؟
زندگی؟
کسی چه می داند؟
شاید شاهنامه آخرش گریه باشد!
دلم برای شاهنامه می سوزد
دلم برای خودم که در شاهنامه چیزی نیستم می سوزد
کسی نیست مرا در این شاهنامه بیابد؟
کمک.........
کمک........
در شاهنامه ام گم شده ام
نجاتم دهید از این سردرگمی
نجاتم دهید.............
نجاتم دهید.............
می سرایند تا به یاد بیاورند
قانونی نانوشته
در نوشتن انجام می شود
باید شکست
من می شکنم
خودم را
ذهنم را
قانون را
با بی قانونی عشق می کنم
زندگی می کنم
من می نویسم
تا پاک کنم
تا فراموش کنم
تا غرق در زندگی شوم
تا آب شوم
پاک شوم
محو و نابود
محو........
حرف می زنم
از عمق قلبم حرف می زنم
فریاد می کشم
تمام دردم
تمام وجودم
تمام بغضم را فریاد می کشم
بغضی که معلول داغ است
داغی که رفیق بر دل گذاشت
رفیق...........
شکوفه ای که نشکفته پژمرد
غنچه ای که باز نشده پرپر شد
بر سر مزارت می نشینم
چشمانم سیل می بارند
قبرستان را آب می گیرد
مردگان بر می خیزند
و کفن خود را بالا می کشند
کیست که این گونه می گرید؟
همچنان بر مزارت نشسته ام
اشک چشمانم گونه هایم را نوازش می کند
درونم اندوه شعله میکشد
سوختم..........
سوختم.........
مرا دریاب رفیق
اما............
می سوزم
خواهم سوخت
می سوزم و می سازم
حال خود را درک نمی کنم
دچار جنون شده ام
سر بر سنگ مزار تو می گذارم
و با تو نجوا می کنم
تا ابد سر بر مزارت خواهم داشت
تا سر از خاک بیرون بیاوری
و مرا بنگری
بر سر مزارت خواهم نشست
تا آن زمان که چشمانم به تو خیره شوند
بر مزارت خواهم نشست
تا زمانی که در آغوش مادرانه خاک بیارامم
بر مزارت خواهم نشست
تنها نخواهی ماند
تا روز مرگ در انتظار خواهم نشست
روزی که دوباره به دیدارت می شتابم
به امید آن روز
هنوز حالت جنینی دارم
هنوز به دنیا نیامدم
جایی در رحم مادر
با کودک درونم صحبت می کنم
کی بزرگ می شی؟
کودکم جواب می دهد
شاید وقتی دیگر
شاید زمانی که ابرها خون گریه کنند
شاید وقتی که خورشید آبی شد
از من پرسید خورشید کی آبی میشه؟
جوابی نداشتم
هنوز خورشید آبی نشد
کودک درونم هنوز رشد نکرده
هنوز حالت جنینی دارم
هنوز به دنیا نیامدم
به دنیا نخواهم آمد
تا ابد جنین خواهم بود در رحم مادر
باز هم دو راهی
حال نوبت دو راهی حرفهای من است
با شما
دو راهی حرفهای من و حرفهای شما
چه باید کنم؟؟!
((من))
این همه احترام
خسته ام از این همه احترام
آیا این احترام صادقانه است؟
صداقت!!!
آیا صداقتی مانده است؟
ماندن!!!
آیا ماندنی مانده؟
نه!!!
پس بی خیال
من.............ما
تو............. شما
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟